تبليغاتX
سد شکنان سمپاد

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

 
..
 
   
   
  منوي اصلي
لينکهاي سريع

  موضوعات
ریاضی
فیزیک
سرگرمي و طنز
کامپیوتر
شیمی
زیست شناسی
ادبیات و شعر
کتابخانه
دانستنیها و تحقیقات
دانلود(نرم افزار،نمونه سوال و...)
زندگی نامه ی دانشمندان
مذهبی
فیلم و موسیقی
الکترونیک

 

آرشیو ماهانه
هفته سوم بهمن 1390
هفته دوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته چهارم دی 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
هفته اوّل دی 1390
هفته چهارم آذر 1390
هفته سوم آذر 1390
هفته دوم آذر 1390
هفته چهارم آبان 1390
هفته دوم آبان 1390
ادمه ی آرشیو ماهانه

        لينک دوستان

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
! سمپـاش
جهان زیبای ریاضی
سيستم تبادل لينك
بچه شیرهای سمپاد
شیطون های سمپاد
newdoctor
سمپاد مرند
موسیقی ایرانی
سئو و بهینه سازی سایت
شیرین تر از عسل
سمپاد آذربايجان
پايگاه اطلاعات
سیاست سمپادی
یک تجربی عاشق ریاضی
پاتوق نوجوون های پارسی
marmadia
عشق است سمپاد
fantastic
روح انیشتین
استاد حسن دمان
/مرند فیس بوک/
سرنوشت
باران سمپادی
عکس روز
بیوسمپاد
فرزانگان مرن
میاب
رپدونی
زندگی - ........... = مرگ
پیشروان سمپاد
خانواده سبز
farshad
در این وبلاگ خنده الزامیست
پرنسس های تیز هوش
سكوت خيس
خفن کده
ثانیه ها در گذرند... بخند
دفتر من
شهر خاطره ها
lie love
•✿βest ωishes✿•
مهرگان
همه نخبه ها در یه نخبه
شيرسواران سمپادي
فریاد خاموشیه من
kids of next doors of sampad
وبلاگ دانش آموزی اردبیل
رد پای سمپاد
Celebrities 4 EveR
Letter for justin bieber & my memories
Lovers of Selena Gomez
miley lover
سمپیاد
Think Tank Of Riazi



لوگوی دوستان



 

تبلیغات


تبلیغات در سایت


  تغییر وبلاگ
سلام به همه ی دوستان!!!!! خسته نباشین میدونم بیشترتون این وب منو لینک کردین همیشه هم بهش لطف داشتین ولی حالا میخوام یه خبر جدید بهتون بدم دارم وبمو عوض میکنم!!!!!!!!!! این وبو تو سرور میهن بلاگ و با همون اسم قبلی درست کردم البته من این وبو متوقف نمی کنم!!!!!! این وب هنوزم به کار خودش ادامه میده از اونجایی که میدونین من چند تا وب دیگه هم داشتم ولی اینجا پایگاه فرماندهی من بود حالا میخوام این پایگاه فرماندهی رو عوض کنم از همتون میخوام این وب جدید رو هم لینک کنین و بهش سر بزنین اینم آدرس وبلاگ:

www.phymath.mihanblog.com

راستی حالا که تعداد وبلاگ های فعال ما بالا رفته به نویسنده های بیشتری هم نیاز خواهیم داشت

هرکی میخواد نویسنده بشه فقط یه نظر بزاره فقط تورو خدا از لقب استفاذه نکنین و اسمتونو بنویسین

من با هر کسی موافقم و شما فقط باید موافقت آقا ناصر رو جلب کنین چون اگه من یه کاری بدون اجازه ی ایشون انجام بدم دچار عذاب الهی میشم

خیلییییییییی از همتون ممنونم که اینو خوندین

راستی دوستان لطفا این وبلاگ جدیدو هم لینک کنین دیگه وقت ندارم بیام تو همه ی وبلاگا نظر بزارم

قربون همتون بشم 

بای

نوشته شده توسط حسین یوسفی در دوشنبه هفدهم بهمن 1390

 

  مسابقه ی تاریخ
سلام به بروبکس هم شهری 

قراره یه مسابقه تو شهرمون برگزار بشه با اسم «عهدنامه گلستان و زمینه ها وپیامد ها» که منابعشونو براتون قرار دادم البته یکی از وبلاگا هم اینارو گذاشته بود ولی چون مرکز آپلودش خوب نبود گفتم منم یه بار دیگه آپلود کنم

منبع این مطلبم نمیگم تا کفر مدیر وب پیشروان سمپاد در بیاد.

رمز:     www.phymath.blogfa.com

دانلود

نوشته شده توسط حسین یوسفی در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390

 

  سخنان یک بازرگان چینی درباره ایرانیان
مطلب زیر ترجمه ی متنی است که تجربیات تجارت یك بازرگان چینی از طریق سایت www.alibaba.com (سایت تجاری چین) را بیان می کند که در وبلاگش تحت عنوان "مبحث بازاریابی موفق چینی و آموزش تجارت بازاریابان تازه کار چین" نوشته است که خواندنی و جالب است :

بنده خوندم و خیلی هم متاسف شدم . امیدوارم واقیت نداشته باشه ولی اگه صحت داشته باشه . . . ( چی بگم والا ؟)

من تاجری بودم كه نماد شانس چین گره گشای زندگیم شد. هنگامی که نماد شانس چین را خریداری کردم (پاراوان تزئینی با طرح پاندا و بامبو)، بزرگترین پورسانت فروش سال 2010 خود را كسب كردم. آن هم در زمان افت شدید فروش در بازار و در زمانی كه قبل از آن برای پرداخت هزینه های تحصیل پسر بزرگم دچار سختی و مشکلات بسیار شده بودم.

در آن زمان فردی ایرانی تبار که خود را علیرضا معرفی می کرد برایم آدرس یک سایت ایرانی را ارسال نمود. این سایت اقدام به فروش دستگاه "ایربراش air brush" آرایشی تولید کشور امریکا را نموده بود. آدرس سایت را در اینترنت سرچ کردم. یک سایت فارسی زبان بدسلیقه بود، سایت را با ترجمه افتضاح گوگل ترجمه کردم. محصولات ایربراش سطح بالا با مارك تجاری آمریكائی "DIN AIR" امریکا را عرضه کرده بود.
مشتری ایرانی از من خواست تا محصولات این سایت را به صورت انبوه برایش کپی كنم و البته قبل از آن برایش برآورد هزینه کنم تا بتواند با آن رقابت کند. به او فهماندم که کپی برداری از این محصولات کار آسان و ارزانی نیست! و گفتم که شرکت ما تولید کننده پمپ های باد مینیاتوری است. وی اعلام کرد که مردم ایران محصولات مینیاتوری را ترجیح می دهند. به او گفتم: منظورم از پمپ باد مینیاتوری پمپی است كه برای محصولات آکواریوم و اکسیژن محلول در آب استفاده می شود و برای آبزیان آکواریوم آب شیرین و آب شور كاربرد دارد نه برای ایربراش آرایشی.

تاجر ایرانی پرسید: آیا پمپ باد شما باد تولید می کند؟ به او گفتم البته باد کم تولید می کند و حتی برای او با اکسپرس پست یک دستگاه نمونه ارسال کردم و او پس از دریافت از من خواست برای او 1000 عدد از آن دستگاه را به عنوان دستگاه برنزه بدن تغییر نام و ثبت سفارش دهم.
وقتی به او گفتم طبق قراردادهای تجاری باید روی دستگاه کلمه ماهی ثبت گردد، وی از من درخواست ثبت نام ترکیبی بدن ماهی را نمود. به او گفتم مردم کشورت معنی کلمه ماهی را نمی دانند؟ او پاسخ داد مردم ایران مغزشان گرد است و اسیر تبلیغات خوب هستند. اینگونه بود که اولین سری دستگاه باد آکواریوم با نام بدن ماهی! BODYFISH با درج كلمه ساخت بریتانیا (مثلا این دستگاه را بریتانیا ساخته بود) را به کشور دبی و از آنجا به ایران انتقال دادیم. درحالی که تقریبا مطمئن بودم این تجارت برای علیرضا ناکام خواهد بود و حتی قالب های شابلون را در انبار راکد بایگانی نمودیم.

در کمال ناباوری پس از گذشته 2 ماه علیرضا با کمپانی تماس و درخواست تولید مجدد 100.000 نسخه جدید داد! علیرضا یك سایت هم راه انداخت و تبلیغات در ماهواره را شروع كرد. تلویزیون و تبلیغات كارش را خوب انجام داد و مردم فارسی زبان را اسیر خرید پمپ بادهای 25 دلاری در قبال دستگاه برنزه کننده ایربراش کرد. علیرضا درآمد بسیاری برای خود و شرکت من كسب نمود. آن روز بود که نادانی ایرانی های فارسی زبان را با خانواده ام جشن گرفتیم و من هم به شما پیشنهاد می کنم در خصوص آغاز روابط تجاری بلند مدت و مذاکره ای مستقیم با آن کشور اقدام نمایید. از این رو که تجارت با مردمی که مغز گرد دارا هستند بسیار مفید است و امکان رشد مالی برای بازاریاب های فروش همه محصولات فعال می باشد.

با ارسال این متن برای هموطنان عزیزمان بفهمانیم، هر آنچه در ماهواره پخش می شود و یا در اینترنت تبلیغ آن می شود و یا حتی در کتاب ها و مجلات چاپ می شود الزاما درست نیست! و هیچ ارزانی بی دلیل نیست! به راستی چرا باید یك نفر بتواند پمپ باد آکواریوم را به جای دستگاه ایربراش به مردم کشورمان قالب کنه! واقعا چرا؟!
چرا هنوز دمپائی و كفش برای بلند كردن قد را تبلیغ میكنند و فروش سرسام آوری هم دارد؟؟!! چرا هنوز كمربند لاغری را تبلیغ میكنند و برای خریدنش هجوم می آورند؟ چنانچه یكی از شركتها روزانه نزدیك به 1800 كمربند لاغری میفروشد و آمار فروش كلی آن در دو ماه اول عرضه كالا نزدیك به 300000 عدد بوده است! و چرا نباید مردم ایران حداقل به مفهوم و علت نام گذاری BODYFISH توجه کنند؟!



با اطلاع رسانی به سایر هموطنان از سوء استفاده و کلاهبرداری بیشتر اون نامردی که مردم کشورمان را نزد یك چینی خوار و كوچك کرده، جلوگیری کنیم.

نوشته شده توسط ناصر در شنبه هشتم بهمن 1390

 

  اولین آپ پس از سالها دوری


سلام

بعد از چند ماه با یه آپ نه چندان جالب در خدمتتون هستیم . اما نذارید برید حالا من یه چیزی گفتم ! شما بخون این داستانا رو . نظر هم که میدونید چی کار کنید دیگه خودتون استادید . ضمنا اون داستان « زندگی خروسی » رو حتما بخونید .( فیه شفاء) . والسلام . با این مقدمه نظزتون رو به ادامه آپم جلب میکنم .

معنـای عـشـق واقـعی


یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

مـلا و شـراب فـروش !


سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

زنـدگی خـروسی


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

آرامش سنـگ یا آرامش بـرگ ؟


مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.
استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست.
مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟"
استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!"
مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!"

استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده."
استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد.
چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟"
استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...



نوشته شده توسط ناصر در سه شنبه چهارم بهمن 1390

 

  نوروز ایرانی یا افغانی؟؟؟؟؟؟
سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمل زده نشود این روز به نام افغانستان ثبت خواهد شد.از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود.نگذاریدکه بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمدبر سر نوروز ما هم بیاید . ایرانی نیستید اگه اینو توی انجمن های دیگه نگید یا توی سایت و وبلاگتون درج نکنید. " وداخل اتحادتان بخشنامه نکنید

(در ضمن سایت مربوطه به روی افغانستان تیک زده)

حواستان باشد روی ایران تیک بزنید..
ایران عقبه
حیثیتیه
برای هرکی که می تونید بفرستید

نوشته شده توسط توحيد در جمعه سی ام دی 1390

 

  غضنفر و تست هوش( اما توصیه میکنم هرگز به غضنفر نخنديد)

غضنفر در يك تست هوش دردانشگاه كه جايزه يك ميليون دلاري براش تعيين شده شركت كرد

سوالات اين مسابقه به شرح زير بود

جنگ 100 ساله چند سال طول آشيد؟ الف- 116 سال ب- 99 سال ج- 100 سال د- 150 سال
غضنفر از اين سوال بدون دادن جواب عبور كرد




كلاه پانامايي در كدام كشور ساخته ميشود؟ الف-برزيل ب-شيلي ج-پاناما د-اكوادور
غضنفراز دانش اموزان دانشگاه براي جواب دادن کمك خواست



مردم روسيه در كدام ماه انقلاب اكتبر را جشن ميگيرند؟ الف-ژانويه ب-سپتامبر ج-اكتبر د-نوامبر
غضنفر از خدا كمك خواست

کدام يك از اين اسامي اسم كوچك شاه جورج پنجم بود؟الف-ادر ب-البرت ج-جورج د-مانويل
غضنفر اين سوال رو با پرتاب سكه جواب داد

نام اصلي جزاير قناري واقع در اقيانوس ارام از چه منبعي گرفته شده است؟الف-قناري ب-كانگرو ج-توله سگ د-موش صحرايي

غضنفر از خير يك ميليون دلار گذشت


جواب سؤالات در پايين
.
.
.
.
.
.

اگر شما فكر ميكنيد كه از غضنفر باهوشتر هستيد و به هوش او ميخنديد پس لطفا به جواب صحيح سؤالات در زير توجه كنيد


جنگهاي صد ساله از سال 1337 تا 1453 به مدت 116 سال طول كشيد

کلاه پانامايي در كشور اكوادور ساخته ميشود

انقلاب اكتبر روسيه در ماه نوامبر جشن گرفته ميشود

نام كوچك شاه جورج البرت بود (در 1936 او نام كوچك خود را تغيير داد)

توله سگ در زبان اسپانيايي INSULARIA CANARIA كه در فارسي به معني جزاير توله سگها است

هرگز به غضنفر نخنديد

 

نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390

 

  بچه های دیروز.......
گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان

گروه اینترنتی ایران سان 

نوشته شده توسط توحيد در چهارشنبه چهاردهم دی 1390

 

  یه روز یه ترکه و یه رشتیه و یه لر .....
مستقیم برین ادامه مطلب.....

 

 

نوشته شده توسط حسین یوسفی در پنجشنبه یکم دی 1390

  ادامه مطلب

  I Dont Really........

I don't really know where the world is but I miss it now

I'm out on the edge and I'm screaming my name
Like a fool at the top of my lungs
Sometimes when I close my eyes I pretend I'm alright
... But it's never enough
Cause my echo, echo
Is the only voice coming back
My shadow, shadow

Life is too short... So kiss slowly...
Laugh insanely..Love truly and forgive quickly

 

 

نوشته شده توسط توحيد در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390

 

  فرمی که در آن دنیا پر خواهید کرد
با تشکر از اقامت شما در دنیای فانی و خیر مقدم بابت حضور در دنیای باقی . مدیریت کاینات به منظور بهبود خدمات دستگاه الهی و ارتقاء کیفیت نعمات شما را دعوت به ارائه نظراتتان از طریق پرسشنامه زیر می کند.پر کردن فرم ارزیابی زیر حداکثر ۴ دقیقه طول می کشد. با پر کردن این فرم شما در قرعه کشی یک دستگاه حوری در سطح تیم ملی نیز شرکت داده میشوید

نام(اختیاری)………………

جنیست: انس ⃝ جن ⃝

سن در هنگام مرگ……..

محل تولد:
سیاره اورانوس ⃝ سیاره زمین ⃝ دیگر…………………..

شماره دی ان ای………………..

______________________________________

نخستین بار چگونه از وجود ما مطلع شدید؟
پدر و مادر ⃝ دینی دوم دبستان ⃝ برهان علیت ⃝ سایر…….

. آیا از رفتار مامور ما در هنگام قبض روح رضایت داشتید؟
بلی ⃝ خیر ⃝

نظر شما در مورد موسیقی پخش شده در هنگام جان دادن چه بود؟
دوباره دوباره ⃝
مگر موسیقی پخش می شد؟ ⃝
لطفا سرگرمی دیگری برای اسرافیل پیدا کنید ⃝

آیا آنتن دهی ۱۲۴۰۰۰ پیامبری ما دوره زمانی شما را پوشش می داد؟
بلی ⃝ خیر ⃝

ابزارهایی که برای ارتباط مناسب تر می دانید را به ترتیب اولویت شماره بزنید:
کتاب آسمانی ⃝
وحی مستقیم ⃝
تویتر ⃝
.
آیا از سرویس دهی دفتر مرکزی ما واقع در عربستان و یا شعب آن در مساجد محلی استفاده کرده اید؟
بلی ⃝
خیر ⃝

کدام راه را برای تکلم با خدا بهتر می دانید؟
نماز ⃝
مناجات در غار ⃝
اس ام اس ⃝

کدام یک از شواهد وجود خدا را ترجیح می دهید؟
کتاب به عنوان معجزه ⃝
معجزات سنتی نظیر اژدها کردن چوب و نصف کردن ماه ⃝

به نظر شما حذف کدام یک از موارد آفرینش، می توانست زندگی انسان ها را آسان تر کند؟
شیطان رجیم ⃝
سوسک توالت ⃝
موی زیر بغل ⃝

کدام یک از خدمات بهشت برای تان جذاب تر می نمود؟ (به ترتیب اولیت شماره بزنید)
فنا شدن درلقاء خداوند ⃝
دار و درخت ⃝
دخترکان ترگل ورگل ⃝
لوله کشی شیرکاکائو ⃝

ارزیابی شما از نمازهای یومیه چگونه است؟
از نظر تعداد در روز
عالی ⃝
معمولی ⃝
ضعیف ⃝

از نظر طول هر نماز
عالی ⃝
معمولی ⃝
ضعیف ⃝

جاگیری آن در طول روز
عالی ⃝
معمولی ⃝
ضایع ⃝

نظر شما در موردزبان عربی به عنوان زبان ارتباطی چیست؟
خواهر مادر هم نداره آدم فحش بده دلش خنک بشه ⃝
زبان لری را ترجیح می دهم

کدام روش را برای جذب روزه داران موثرتر می دانید؟
استفاده از تقویم شمسی ⃝
گنجشکی نمودن ده روز آخر ⃝
افزایش سرعت چرخش زمین به دور خود ⃝
اکران آسمانی سریال آقا ماشالله در هنگام افطار ⃝
آزاد کردن استعمال سیگار حداقل به صورت چسدود ⃝

به نظر شما کدام یک از تغییرات زیر می تواند در جذب مومنین موثرتر باشد؟ (به ترتیب اولیت شماره بزنید)
افزایش پیچیدگی ها در آفرینش اجزای هستی ⃝
نمود روشن تر اعجاز روایی در بطون هفتگانه کتب آسمانی ⃝
آزادسازی مصرف مشروبات الکلی ⃝
راه اندازی یک تلویزیون ماهواره ای مقاوم در برابر پارازیت ⃝

در صورت گزینشی بودن سیستم تناسخ، آیا حاضر بودید بار دیگر زندگی انسانی را تجربه کنید؟ بلی ⃝ خیر ⃝

□ اگر تمایل ندارید که از بارگاه الهی ایمیل دریافت کنید اینجا را علامت بزنید.
 
برادران و خواهران گرامی با تشکر از پر کردن فرم نظرات عالمانه خود را از ما دریغ نفرمایید
                                                                                                                     آآآمین

نوشته شده توسط توحيد در جمعه بیست و پنجم آذر 1390

 

  ×××××!-_- داستان کوتاه -_-!×××××
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »

----------------------------------------------------------

داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود.
او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد.
سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد .
در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند.
ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد
ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ...
ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم كه مي تواني
- پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ...
لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .
فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...




و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد ؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟
درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد

----------------------------------------------------------

وقتی سارا دخترك هشت ساله‌ای بود، شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت می‌كنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست، سكه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!


بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار كشید تا داروساز به او توجه كند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودكه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود
دخترك پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌كرد ولی داروساز توجهی نمی‌كرد. بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه‌ها را محكم روی شیشه پیشخوان ریخت.


داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت: چه می‌خواهی؟
دخترك جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!

دخترك توضیح داد: برادر كوچك من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید كه فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من كجا می‌توانم معجزه بخرم؟


مردی كه گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترك پرسید چقدر پول داری؟

دخترك پولها را كف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فكر می‌كنم این پول برای خرید معجزه برادرت كافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فكر می‌كنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیكاگو بود
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرك با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت
پس از جراحی، پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم، نجات پسرم یك معجزه واقعی بود. می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت كنم؟

دكتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار

نوشته شده توسط حسین یوسفی در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390

 

  ماجرای آزمون استخدامی بسیار زیبا‎ (از دستش ندهید)
یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.

يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد.

شما مي توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد:

پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيداگر شما در چنین موقعیتی قرار بگیرید چه تصمیمی خواهید گرفت؟!!!!! ....

برای پاسخ به ادامه ی مطلب برین....

نوشته شده توسط حسین یوسفی در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390

  ادامه مطلب

  قورباغه تشریح کنید
اين پست مخصوص دانش اموزاي زيسته ولي خواستين امتحان كنيد

www.froguts.com

بعد اين كه وارد شدين دكمه demo را بزنيد و شروع كنيد

نظر يادتون نره


نوشته شده توسط توحيد در سه شنبه پانزدهم آذر 1390

 

  ××!!××همینجوری××!!××
همين‌ها هستند!

مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی.

 آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.

 آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.

 دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود.

 آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.

 آدم‌های پيامك‌های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند،

 آدم‌های پيامك‌های پُر مهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.

 آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد از هر یادداشت غمگین خط‌هایی می نویسند
 که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.

 آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را با لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.

 آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
همین‌ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن .............

مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه‌ی قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک
 فشار کوچک می دهد… چیزی شبیه یک بوسه! (میلاد جان سو برداشت نشه منظورم دقیقا خودت بود)

مطمئنم که یکی از همین آدمها هستی...مطمئنم

--------------------------------------------------------------------

آرتور اش
 قهرمان افسانه ای تنیس
 هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
 طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

 یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
 آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...
 در سر تا سر دنیا
 بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
 حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
 از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
 و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
 پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
 پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
 چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
 و دو نفر به مسابقات نهایی.
 وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"

 و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"

-------------------------------------------------------------------

روزی از یک ریاضیدان (خودم بودم بابا)نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت :*

 اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1

 اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10

 اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100*

 اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000

 ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000

 صفر هم به تنهائی هیچ است و با آن انسان هیچ ارزشی ندارد*و این یادآور کلام حکیم ارد بزرگ است که می گوید : نخستین گام در راه پیروزی ، آموختن ادب است و نکو داشت دیگران .*

-------------------------------------------------------------------

دختر كوچكي هر روز پياده به مدرسه مي رفت و بر مي گشت . با اينكه ها آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و آسمان نيز ابري بود ، دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده بسوي مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر كه شد ،‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي درگرفت.

 مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ، تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش برود . با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه آسمان را مانند خنجري دريد ، با عجله سوار ماشينش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

 اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل در حركت بود ، ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد ، او مي ايستاد ، به آسمان نگاه مي كرد و لبخند مي زد و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي شد.

 زمانيكه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك رساند ، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او پرسيد :" چكار مي كني ؟ چرا همينطور بين راه مي ايستي؟"

 دخترك پاسخ داد،" من سعي مي كنم صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد مرتب از من عكس مي گيرد."

 باشد كه خداند همواره حامي شما بوده و هنگام رويارويي با طوفانهاي زندگي كنارتان باشد. فقط در طوفانها لبخند زدن را فراموش نكنيد.

-------------------------------------------------------------------


نوشته شده توسط حسین یوسفی در یکشنبه سیزدهم آذر 1390

 

  ۩ بازار پرپولی به نام بازار امام حسین ۩ (ابنذال در عزاداری)
بازار داغ و پرپولی به نام بازار امام حسین
 سلام می کنم به همه ی دوستان و تسلیت میگم ایام سوگوار محرم رو.
 اول از همه از دوستانی که تعصب شدیدی روی محرم دارند خواهش می کنم که این متن رو نخونند و همینجا هم بگم که این مطلب رو برای قشر خاصی میگم نه تمام افراد.
 خب همتون می دونید که وقتی محرم میاد تمام کشورمون حال و هواش عوض میشه و همه جا رنگ مشکی به خودش میگیره. توی کوچه و پس کوچه ها و کنار خیابون ها هیئت های عزاداری تشکیل میشه و علامت ها و طبق ها هم از زیرزمین خارج میشن و مردم هم به عزاداری و گریه کردن و سینه زدن روی می آورن.ازپیر و جوان هم می ریزن تو کوچه و خیابونها و هر کسی به نوعی ارادت خودش رو به مولاش نشون میده.
 همه ی اینها به کنار ولی آیا تا حالا با خودتون فکر کردید پشت همه ی این اتفافات واقعا چی هستش؟
 بیابد واقعا به این جور مسایل فکر کنیم و ببینیم که آخر این مسائل واقعا به کجا ختم میشه.
 خب بذارید از همین جوانان شروع کنیم .

 اون جوانهایی که تا محرم میشه سریع لباس مشکی می پوشن و میرن هیئت و عزاداری می کنن تا حالا شده به هدف واقعی امام حسین فکر کنن؟ آیا نمازشون رو خوندن؟آیا همیشه به مسائل دینی پایبند هستن یا فقط این دهه رو اینطورین؟ چندتاشون هنوز الکل توی بدنشون هست؟ اون دسته از دوستانی که زودتر پا میشن برن هیئت تا حالا شده زودتر پا شن تا نماز صبحشون قضا نشه؟اصلا آخررین باری که نماز خوندن کی بوده؟تا حالا شده با همین شور و هیجان برن مسجد و نماز بخونن؟اونایی که میرید بیرون و سینه می زنید ته دلتون نمی گید ایول برم سینه بزنم بعد بیام برای دوستام تعریف کنم یا مثلا دوست دخترم بیاد منو ببینه یا اینکه خانوادم منو ببینن حال کنن؟

(شرمنده عکسای این قسمتو با مشورت بقیه ی میدرا تصمیم گرفتیم سانسور کنیم)

این به کنار دوستانی که میرید روی ماشیناتون اسم امام حسین رو می نویسید واقعا قصدتون از این کار برای چیه؟آیا این جمله رو که ایول دارن صلواتی رنگ میزنن منم برم ماشینم رو خوشگل کنم رو نمی گید؟اگه پول می گرفتن هم همین قدر خوشحال می شد یا اینکه ته دلت می سوخت؟ برادری که پول میگیری ماشین ها رو رنگ می کنی آیا حاضری به عشق اما حسین بدون پول ماشین ها رو رنگ بزنی؟




برادران مداح اهل بیت آیا از اینکه محرم میاد خوشحال نمی شید؟ نمی گی ای جان محرم اومد بریم کاسبی کنیم؟بعد میای پشت اسم امام حسین قایم میشی و توی مداحیت هر چیزی که به ذهنت میرسه چه درست و چه غلط میگی؟برادر من که برای هر شب نوحه سرایی 6 میلیون پول می گیری اگه عاشق امام حسینی چرا پول می گیری؟پس عشققت به اما حسین کو؟حاضری فقط یه شب بدون پول بخونی؟


خب همه ی اینها رو گفتم تا به این نتیجه برسیم که ایا این کارها واقعا درست هستش؟راه انداختن دسته های عزاداری و نوحه سرایی و کشیدن علامت و وطبق درسته؟
 به نظر من درست نیست این کارها همش اضافی هستش هر کسی اگه واقعا امام حسین رو دوست داشته باشه می شینه خونش و گریه می کنه نمیریه بگه ای وای برم بزنم با چاقو خودم رو شل و پل کنم در حالیه که آسیب رسوندن به خودتون حرام هستش و خدا این کار رو منع کرده . بییاد فکر کنید امام حسین راضیه که تو خودت رو تو خون غرق کنی؟ اصلا چرا امام حسین شهید شد؟مگه برای امر به معروف و نهی از منکر نبود؟به خودت گفتی که قبل از اینکه برم هیئت نماز بخونم بعد برم ؟ به هدف واقعی امام حسین فکر کردی؟
 اینجا یه سوال پیش میاد که اگه دسته ها پر هستن پس چرا مسجدها خالیه؟
 در کل میگم که این کارها زیادی هستش و کسانی که این کارها رو انجام میدن هم نیت خالصی ندارن پس آیا وقت این نیست که خودمون رو اصلاح کنیم؟
 و این رو همون بدونید که محرم برای یه عده ی خاصی فقط پول هستش فقط همین نه چیز دیگه ای.
 و خداوند در قرآن می فرماید : العمال به نیات.
 اعمال فقط به نیت هاست.
 یا حق


نوشته شده توسط حسین یوسفی در شنبه دوازدهم آذر 1390

 

 

مطالب پیشین

تغییر وبلاگ
مسابقه ی تاریخ
سخنان یک بازرگان چینی درباره ایرانیان
اولین آپ پس از سالها دوری
نوروز ایرانی یا افغانی؟؟؟؟؟؟
غضنفر و تست هوش( اما توصیه میکنم هرگز به غضنفر نخنديد)
بچه های دیروز.......
یه روز یه ترکه و یه رشتیه و یه لر .....
I Dont Really........
فرمی که در آن دنیا پر خواهید کرد
×××××!-_- داستان کوتاه -_-!×××××
ماجرای آزمون استخدامی بسیار زیبا‎ (از دستش ندهید)
قورباغه تشریح کنید
××!!××همینجوری××!!××
۩ بازار پرپولی به نام بازار امام حسین ۩ (ابنذال در عزاداری)


  درباره



سلام با عرض خسته نباشید خدمت تمام بازدید کنندگان عزیز این وبلاگ صرفا جهت استفاده های علمی بوجود امده است از بازدید کنندگان عزیز تقاضا دارم درخواست های خود را در بخش نظرات مطرح کنند و همچنین چون میزان پست های وبلاگ زیاد می باشد برای استفاده از تمامی مطالب وبلاگ از آرشیو موضوعی و آرشیو زمانی وبلاگ نیز استفاده کنید و همچنین آماده تبادل لینک با وبلاگ های خوب و باحال هستیم. در ضمن شعبه ی دوم این وبلاگ , وبلاگ سمپاد آذربایحان می باشد.
با تشکر مدیران وبلاگ
مرکز استعدادهای درخشان علامه جعفری مرند

evoluted7@ymail.com


لوگوی ما



  پیوند های روزانه

مرا با نام کوچکم صدا کن
انجمن شاعران جوان(شعر نو)
خانه شیمی
انجمن فیزیکدانان جوان
انجمن ریاضیدانان جوان

.:: تمام پیوند های روزانه ::.


  آمار بازدید

نويسندگان :
» حسین یوسفی
» توحيد
» سعید
» مهدی
» میلاد
» ناصر

آمار بازديد :

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin


 

صفحه اصلي |  پست الکترونيک |  اضافه به علاقه مندي ها | ذخيره صفحه | طراح قالب


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by phymath
Design By : wWw.Theme-Designer.Com